تصاویر زیبای شادمهر عزیز
شادمهر از کودکی ویولون را به عنوان
ساز برگزیده خود انتخاب کرد ودران شروع به فعالیت کرد.........
|
|
رازهای از من
من که حالا برای نوشتن این حرف ها سراغ این دفتر الکترونیکی امده ام باید از این جا برای شما شروع کنم
بر اساس زندگی نچندان خوش من .
حال برایث جبران هر چیزی که بخواهم برایت بگویم دیر شده است وخود کم و بیش در جریان وضع نه چندان
خوب من قرار گرفته ای اما باز هم حقیقت از دهن خود انسان معنای دیگری دارد شنیدنش پس گوش کن چون ممکن نیست دوباره این قدرت را داشته باشم که برایت بیان کنم من بر خلاف چهره ی شادی که دارم از درون باغم بسیار سنگینی که نشان گر مشکلات بسیار زیاد من در زندگی روز مره ی من است دست وپنجه نرم می کنم من همیشه خواسته ام مشکلاتم را برای کسی بیان کنم اما نشده است حالا باید از غروب های که دلم برای یک صحبت دوستانه باکسی که حرفهایم را بشنود وان هارا باورکند تنگ می شد برایت می گویم ان روز های که همه به دنبال زندگی خود بودند ومن به دنبال هر چیزی که من را به ادامه این زندگی پوچ وبی حاثل امید وار کند می گشتم اما هیچ دلیلی نبود ومن مجبور ومحکوم به ادامه تا جای که از هر چیزی وهر کس که مرا به نوعی به اینده و فردای روشن امید وار کند می گشتم اما نبود هیچ چیزی نبود تا این که با یک حرف ساده اما عمیق به تو ودنیای تو وارد شدم ونوعی احساس مالکیت که هنوز که چند سال می گزرد برایم گنگ است به دنیای پر رمز وراز تو وارد شدم وخود را متعلق به تو وتورا متعلق به خود دیدم حالا منی که همیشه خود را به نوعی ازاد وبه دور از هر نوع وابستگی می دیدم حالامیبینم که این گونه به تو به توئی که نمی دانم ایا در لحظاتی که سپری می کنی به یاد من هم هستی یا اینکه به دور از من وغوغای درون من سرمیکنی .
Ø من درهرلحظه که سپری می کنم با کابوس های که از وجود تو شروع می شوند درخاطراتم حک شده وزندگی رابرایم ناممکن تر می کنند من با همه وجود خود را متعلق به تو می دانم اما این را راجع به تو نمی دانم که تو هم این هس را داری یا نه این زندگی برایم دیگر خیلی دشوار شده است نمی دانم که چگونه وبا چه حسی این احساس ناب را به تو منتقل کنم ایا تو این حس را بامن شریک می شوی بیا که وجود خسته من تورا می طلبد واز اعماق وجود تو را تمنا می کند بیا اگر برای این حس غریب من که دارد از درون مرا به اتشی خاموش ناشدنی می کشاند عرزشی قاعل هستی اگر سنبل عشق برایت مقدس ووصف ناشدنی است چون من دیگر خود را فنا شده می بینم.
Ø تنها راه نجات من توی توئی که حالا بخشی از وجود من شده ای ومن تورا برای خودم بدون هیچ کاستی می بینم درسته تو هم یک انسانی وکاستی های داری اما نه برای من منی که دیگر چیزی را نمی بینم جز سیمای زیبا و خورشید گونه تورا که بر بلندای شب ظلمت گونه من میتابی ومرا از این خواب و تاریکی بیرون می اوری وای اگر روزی این روئیاهای شیرین با توبودن به حقیقتی غیر قابل انکار بپیوندن نمی دانم من دیگر ارزوی هم خواهم داشت جز این که به توانم برای تو هکه چیز وهمه کس باشم تا دیگر در زندگی احساسی به نام ناامیدی به سراغ تو نیاید ومن برای تو همانند خودت که برای من همچون اعجوبه ای امدی ومن را نجات دادی از تنهای از فراموشی دراوردی من هم برای تو همان اعجوبه باشم نه اعجوبه برای من خیلی زیاد است من در مقابل خوبی ها وزیبای های تو هیچ نیستم وبزرگترین ارزو هایم به این ختم می شوند که روزی کوچکترین ارزوی تو باشم توئی که خود در دنیای مالامال ارزوهایت غرقی ودیگر به چیزی فکر نمی کنی خوشبحال تو که نه به ارزوی کشی زندگی می کنی ونه بهانه زنده بودنت کسیست برایت ارزو می کنم هیچ گاه به دنیای ارزو های سخت که اخرش به وابستگی های عمیق ختم می شود وارد نشوی .
سلام دوباره سلام سلامی که هیچ شک وشبهی در ان نیست که از اعماق وجود من است به تو با شادی سلام می کنم چون لایق
شاداب ترین لحظه های زندگی هستی چندی است که خیالم پریشان است چون می دانم که توهم مردابی از غم داری ودل دریایت با پرده ای
از غم پوشانده شده است ای کاش حال که تو حساس غربت داری در کنارت بودم اما تو امدی ومن رفتم بازهم وقتی می ای که من در حل رفتنم.