مناظره خسرو فرهاد»




سرگذشت

داستان پنهان کاری های زندگی

نخستین بار گفتش کز کجایــــــــی؟
بــــگفت:از دار مــــلک آشنایـــــی

بگفت:آنجا به صنعت درچه کوشند؟
بگفت:انده خرندو جــــــان  فروشند

بگفتـــــا:جان فروشی در ادب نیست
بگفت:از عشقبازان این عجب نیست

بگفت:از دل شدی عاشق بدین سان؟
بـــگفت:ازدل تومیگویی ،من ازجان

بگفتا:عشق شیرین برتو چون است؟
بـــگفت: از جان شیرینم فزون است

بــــــــگفتا:هرشبش بینی چو مهتاب؟
بگفت:آری چو خواب آیدکجا خواب؟

بــــــگفتا:دل زمهرش کی کنی پاک؟
بـــگفت:آنگاه که باشم خفته در خاک

بـــــــــگفتا: گر خرامی در سرایش؟
بـــــــگفت:اندازم این سر زیر پایش

بــــــــگفتا:گر کند چشم تورا ریش؟
بگفت:این چشم دیگر دارمش پیش

بـــگفتا:گر کسیش آرد فرا چنگ؟
بــگفت:آهن خورد ورخوردسنگ

بـــــــگفتا:گر نیابی سوی او راه؟
بـــــگفت:ازدور شاید دید در ماه

بگفتا:دوری از مه نیست درخور
بــــــگفت:آشفته از مه دور بهتر

بـگفتا:گر بخواهد هر چه داری؟
بگفت:این ازخد خواهم به زاری

بــــگفتا:گر به سریابیش خشنود؟
بگفت:ازگردن این وام افکنم زود

بـــــگفتا: دوستیش از طبع بگذار
بگفت: از دوستان ناید چنین کار

بگفتا:آسوده شو کاین کارخام است
بگفت:اسودگی بر من حرام است

بگفتا:رو صبوری کن در این درد
بگفت:ازجان صبوری چون توان کرد؟

بگفتا:ازصبر کردن کس خجل نیست
بـــگفت :دل تواند کــرد دل نیست

بگفت:از عشق کارت سخت زار است
بگفت:ازعاشقی خوش تر جه کاراست

بــگفتا : جان مده،بس دل که با اوست
بگفتا:دشمنند این هر دو بی دوست

بگفتا : در غمش میترسی از کس؟
بگفت: از محنت جان هجران از بس

بگفتا:هیچ هم خوابیت یابد؟
بگفت:ازمن نباشم نیز شاید

بگفتا : چونی از عشق جمالش؟
بگفت:آن کس نداند جز خیالش

بگفت: از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا:چون زیم بی جان شیرین

بگفت: او آن من شد زو مکن یاد
بگفت:این کی کند بیچاره فرهاد؟

بگفت:ار من کنم در او نگاهی؟
بگفت:آفاق راسوزم من به آهی

چو عاجزشد خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیم کس به این حاضر جوابی


              «نظامی»


موضوع :سكوت و اشك و دلتنگي ....
بنام خداي خوب و مهربون
خوش اومدي ..... اينجا كه مياي چيزي جز دلتنگي نداريم پس اگه دوست داري پاي دلتنگي يه كي بشيني پس هر وقت اينجا گذرت افتاد پا دلتنگيامون بشين ....
ميخوام از سكوت بگم ، بعضي وقتا خيلي چيزا تو دلمون سنگيني مي كنه ولي بيشتر وقت ها نمي تونيم لب باز كنيمو حرف دلمونو بزنيم ، من يكي كه يه بار تجربه تلخشو دارم ... آخه ميدوني هر وقت خواستم حرف اصليمو بگم نتونستم آخه يه جوري وانمود مي كرد چه جور بگم به قول خدمون هيچ وقت ميدون نداد حرف دلمو بگم .... منم اونقدر دل و جراتشو نداشتم كه بگم واقعا هدفم از باهاش بودن چيه؟؟ آره شايد واستون گنگ بياد اينكه در مورد چي دارم ميگم ... اون همه كسم شده بودي ، حتي تموم لحظاتم ... اما هرگز نتونستم بهش بگم كه شده بخشي از وجودم ، هر چند خودشم ميدونست اما هيچ وقت راهي نذاشت تا اوني كه دارمو رو كنم ، حالا كه نيست ... وقتي گفتم حرف دلم اين بود گفت چرا نگفتي ، گفتم لا انصاف تو كه خوب مي دونستي اما اون غريبه كار خودشو كرده بود ....هر چند حتي شايدم سكوتمم ميشكستم به جايي نمي رسيد چون ...!!!... اشك ريختم آخه شايد آخرين حرفامون بود ، اونقدر اشك ريختم كه ديگه چندين روز چشام درد ميكرد و آخرين حرفي كه بد تر از رفتنش سوزوند ، اين بود كه به همه دلدادگيم گفت يه احساس بود .... هميشه دلم براش مي گيره ، كسي كه بيشترين و بهترين روزهاي عمرتو باهاش بگذروني و خاطره ها داشته باشي و انتظار داشته باشه كه فراموشش كني .... اين كار از من بر نيومد ، هيچ وقت هيچ وقت ... خيلي دلتنگ ميشم خيلي زياد .... بعضي وقت ها از بغض نبودنش ديوونه ميشم اما اون ديگه نيست كه آرومم كنه ، آخه هر وقت دلم ميگرفت سنگ صبورم ميشد ... اما حالا چي ...............
براي هميشه رفت و رفت و رفت .... و دلم شكست و حالام دارم حسرت .... .

ادامه پست شماره 4 , موضوع : لحظه ي تلخ شنيدنه .....


بنـــام خداي مهــربـون ....

سلام به همه ، بخصوص به شمايي كه به قول لوتي ها ف مرام داريو داري پاي حرفام ميشيني .....

از اوجايي موند كه بعد چند ماه تحمل دوري ، هيچ حرفي براي گفتن نداشت و من هم باز سكوت كردم ... گذشت ، تا آخر شهريور رسيد به يك سفر دوري رفته بودم ، دوست داشتم بدونه هرجا كه ميرم باز به يادشم ، با پيش كد همونجا يه پيام زدم تا بدونه به يادشم ، گفتم وقتي برگردم حتما به خط خودم يه زنگي يا پيامي ميده ، حداقل ببينه سالم برگشتم يا نه .... اما هرگز اين كارو نكرد ... شايد اين حرف من توقع زياديه ..شايد... پس تو حدود چند ماه تنها 3 بار ارتباط داشتم ....

باز دو ماهي گذشت ... اوايل آبان بود ، آخه من حدود يكسالي مشد كه حرفهايي كه نميتونستم به اون بزنم رو در يه سايتي مي نوشتم ، سايتي كه انقدر براش زيبا كرده بودم و انقدر صميمانه نوشته بودم كه ... گفتم حالا كه نميتونم حرفمو بعد اين همه با هم بودن بهش بگم ف بذار بگم كه چه حرفايي نا گفته اي رو اونجا زدم -- هر چند هيچ وقت فكر نمي كردم يه روز نشونش بدم -- براش آدرسشو پيام زدم ، ظهر فرداش گفت : فكر نمي كردم برام چنين كاري رو كرده باشي ...  گفت شوكه شدم ... زنگ زد باهام حرف بزنه ... اما از شدت ناراحتي ، اونم بعد چندين ماه نتونشتم باهاش حرف بزنم و قط كردم ... دلم آشوب بود ... وقتي حرف از نامزد زد .... انگار همه دنيا تو يه لحظه رو سرم خراب شد ، نه تونستم گريه كنم و نه بخندم ... از همون لحظه يه غصه ي عجيب بزرگي تو دلم خونه كرد كه هنوزم به دوش ميكشم ... اما اجازه داد دوبار باهاش حرف بزنم ، شايد نزديك به يك ساعت در گوشش بغضمو خالي كردم و تموم عقده ها و حرفهاي نگفتمو يه جا خالي كردم .... انقدر غصه داشتم كه تموم دنيا و حتي خودمو هم فراموش كرده بودم ... هر چند خودم رو براي اين روز اماده كرده بودم .... ( لابد فكر مي كنيد براي از دست دادنش گريه كردم ؟؟؟) نه !!! هرگز چون اگه دقت كرده باشيد تو پست شماره 4 هم نوشته بودم كه خودم كشيده بودم كنار چون احساس مي كردم موقعيت من باهاش جور در نمياد ... ( اما اون با كسي ازدواج كرده بود كه از لحاظ زماني و مكاني و .. ) با من برابر بود و شايد كمي سنش ايده آل بود ... با خودم گفت چي ميشد آخه منم كه مث همون بودم حالا شايد كمي سطح پايين اما عوضش يه دل بي ريا داشتم و صاف و ساده ...

بين اين همه بغضم گاهي وقتا نيم لبخندي برام ميزد و ميگفت يه مدت ديگه به اين گريه هات ميخندي ، و اينا همش احساسه ... اما من تو اين چند سال و حتي بعد رفتنش هيچ وقت حتي لحظه اي فراموشش نكردم ... و تو ملكوتي ترين !!!  لحظاتم به يادش بودم ....

هدف از اين حرفها گله از كسي نيست كه از دستش دادم ، بلكه هنوز با جان و دل ترديدي در خواستنم ندارم و نخواهم داشت ...گله از خود دارم كه سكوت كردم سكوت كردم و اخر اين شد نصيبم ، آري به قول برخي دوستان حكمت خدا بودددددد .... هر چند شايد اگه اون موقع سكوتمم ميشكستم ، شايد دست رد بهم ميزد ....

«««  5، 6 نفر از دوستان گفتن يه جا بنويسم برا همين نوشته زياد شد.... »»»

شايد جاي تامل برانگيزش اينجا باشه كه تو سه جاي ملكوتي اونو از خدا خواسته بود ... كه جاهايش بماند.... عشقي خالي از هرگونه هوس.... عشقي پاك و خدايي داشتم ، اما همين دلي كه هم با خدا و هم با خودش در اين عشق صاف بود شكست ..........

حالا من ماندم و تنهاييام ، هيچ وقت نتوانستم جاي خاليشو به كسي بدم ... حتي به خاطرش كسي رو از دست دادم كه مطمئن بودم صادقانه و پاك دوستم داشت  ..... اما شكايتي نه از خدا و نه از بنده اي دارم بلكه شكر گذارم ، و به عشق ابديم خدا مي بالم .... اما دل است و ما هم ادميزاد ف وقتي گرفت ، ولي تنگ شد بعضي وقت ها نميشه كاري كرد ....

قصه پيچيده تر از اين حرفها و گفته ها و شب ها و روزهاي گذشته و احساسات رد و بدل شده وسيع تر و دردناك تر ازاين حرف ها بود ... كه من شايد بيش از ده مرتبه خلاصه كردم...

دوست عزيزم تا بدين جا كه خوندي منت رو سرم گذاشتي ، انشالله تويي كه ميخوني به بهترين ها برسي .....

دفتر عشق

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

**********

*********

*******

******


یک پنجره برای دیدن........................

يک پنجره براي ديدن

يک پنجره براي شنيــــــــــــــــــدن

يک پنجره که مثل حلقه ي چاهــــــــــــــــــــــــي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنـــــــــــــــــــــــگ

يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار مي کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و مي شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

يک پنجره براي من کافيســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*